پشت دیوار شب یلدای غم باریده ایم
جادها غربتسرای انزجاری تازه اند
یک قدم تا فصل مردن جاده را تازیده ایم
زیر سقف اجری رنگ غروب زندگی
کرم شبتابی شدیم از دردها تابیده ایم
رج به رج گلهای قالی طرح زنبق میخورد
نقش شبو را به رگهای زمین بافیده ایم
سایه هامان انتظار آدمیت میکشند
توی غار غفلت و ناباری خوابیده ایم
گوشمان دروازهای شهر نا امنی شده
بس که گنگ و مبهم از جبر زمان نالیده ایم
دوستت دارم دگر معنی پوچی میدهد
با تقلب عشق رادر سیم و زر پیچیده ایم
تلخ بود این روزگاز لعنتی اما گذشت
مثل گریه روبروی آینه خندیده ایم
موسیقی سکوت هر عاشق ترانه نیست
از زمحریر چشم تو قندیل بسته ام
از اتش نگاه تو دیگر نشانه نیست
تقدیر این نبود دورنگی کنی چنین
هر حقه وکلک که گناه زمانه نیست
هر گندمی که ریشه ان زیر خاک مرد
دیگر بفکر رویش سبزو جوانه نیست
تمساح گریه کرد کسی باورش نشد
هر گریه ای بپای شب عاشقانه نیست
وقتی نقاب عشق بروی هوس زدی
جایی برای عکس تو در قاب خانه نیست
دیوانگی مقید اداب وسنت است
عاشق بدون لطف خدا جاودانه نیست
اما نمی دانم چرا باید بگویم
یک گل پر از نفرت پرازخاروپرازغم
من دوست دارم اصلااین گل را ببویم
من وسعتم راگم نکردم ای اهورا
درباد طوفانی که می ایدبسویم
در انعکاس مبهم یک نور قرمز
یک خانم زیبای نشسته روبرویم
بوی خیانت می دهد طرز نگاهش
انگارحرفی گیر کرده در گلویم
سایه ای بیرنگ بر می خیزد از روح زمین
می گدازد سینه ام را شعر های آتشین
جنگل سبز خیالم رنگ خاکستر گرفت
لحظه هایم گر گرفته خشم آتش را ببین
ناجوانمردانه می بارد غم و اندوه ودرد
حال فریادم درون سینه شد گوشه نشین
می روی آهسته اما چشمهایم کور نیست
اشکها در پشت پلک چشم تو کرده کمین
استخوانم را شکسته کوله بار زندگی
سایه ام جان می دهد در لحظه های واپسین
یا که در زمزمه مبهم من پیدا شی
مثل ایینه بگو هر چه که میپنداری
نیستم مثل تو شاید که تو بامن باشی
عشق در فلسفه چشم تو گم شد چه کنم
با چه رنگی بکنم عشق تو را نقاشی؟
یعنی خدا را با جدا تفهیم کردی
بر روی بازوی خودت با خالکوبی
خندیدن ابلیس را ترسیم کردی
بر چشمهای منتظر جای گل سرخ
یک تکه ای از استخوان تقدیم کردی
هر کس صدایش بوی تند خشم می داد
شلاق را بر پیکرش تقسیم کردی
یک غده از قتل و جنون در مغز تو بود
با هر جنایت غده را بدخیم کردی
......................................
......................................
که در "آتش همه شعرمرا سوزاندی
من دیوانه به عاقل شدنت شک دارم
تو مرا از صف دیوانه ترینها راندی
حیف شد غافله عشق از این شهر گذشت
من که رفتم ولی افسوس که تو جا ماندی
سلام من یک شاعر ایرانی هستم ایرانی ایرانی واز این به بعد
با این وبلاگ اثارم را در خدمت شما می گذارم تا برای آنها نظر بدید
با تشکر مهرداد